یاسمین زینب مایاسمین زینب ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

فرشته های مامان و بابا

طفلی دخمرای من...

سلام عزیزکای مامان ... نمیدونم میدونید یانه ولی مامان خیلی دوستتون داره خیلی خیلی... 29 بهمن رفتیم سونوگرافی آنومالی (سلامت جنین) خانم دکتر گفت دو تا دخمر ناز داری ... گفت یکیشون سالمه و یکی ... الهی مادرت بمیره ... مامان جون من باید چیکار کنم؟؟؟؟میگن اگر با این وضعیت به دنیا بیای فقط عذاب میکشی مگه من میتونم تحمل کنم؟؟؟؟بابایی مگه میتونه؟؟؟؟دکتر گفته باید قلب یکی از قل ها رو که مشکل داره نگه داریم و اون یکی بمونه که با این کار ریسک سقط و رفتن اون قل سالم هم بالا میره دخمر مامان بگو من چیکار کنم؟؟؟؟من تکونای هردوتاتون و میفهمم قل سالمه بیشتر قل ناسالمه کمتر بیشتر از 5 ماهه باهاتون زندگی کردم ، نفس کشیدم ، خندیدم ، گریه کردم ، آخه شما...
4 اسفند 1392

احوالپرسی

سلام جوجوهای مامان خوبین نفسای من؟؟؟؟ ببخشید مامانی دیر به دیر میاد براتون مطلب میزاره آخه خیلی وقتا اینترنت دم دستش نیست این چند روز مامان خیلی درد داشت دائم نگران شما دوتا فسقلی بود ولی خدارو شکر الان خیلی خوبم هنوز تکونای شما رو احساس نمیکنم یه وقتایی یه چیزی مثل ترکیدن حباب هست نمیدونم شمایید یا نه؟! راستی نی نی های نازم عمه فاطمه و مامان بزرگ زینب مشهد بودن حالا که اومدن تهران براتون یه عالمه سوغاتی های خوشگل خریدن خوش به حالتون حالا ایشالا عکساش رو براتون میزارم نفسکام ایشالا مامان قراره 12 اسفند بره سونوگرافی هم برای سلامت شما هم جنسیتتون کلی با بابایی خوشحالییییییییییییییییییییییییییییم ایشالا همیشه صحیح و سالم باشید... خیل...
22 بهمن 1392

درد دل..

سلام نی نی های نازم خوبین ؟؟؟دارید تو دل مامان چیکار میکنید؟؟؟ مامان دلش یه عالمه براتون تنگ شده منتظره حستون کنه ، آخه پس کی میتونم لگدا و تکون خوردناتون و حس کنم؟؟؟برای اون موقع لحظه شماری میکنم نی نی های قشنگم حسابی مراقب خودتون باشید و خوب بخورید تا زودی بزرگ بشید مامان و بابا یه دنیا دوستتون دارن راستی شبا وقتی مامان میخوابه اذیت میشید؟؟؟بهتون فشار میاد ؟؟؟ من شبا دائم به این فکر میکنم که یه وقت شماها اذیت نشید پس شمام اگر اذیت شدید بهم بگید باشه مامانی؟؟؟ مامان خیلی دوستتون داره واسه اومدنتون لحظه شماری میکنه و تا اون موقع کلی ازتون مراقبت میکنه شمام مراقب خودتون باشید که با خوب و سالم بزرگ شدنتون همه رو خوشحال کنید (ب...
24 دی 1392

و پسر عمو آراد مرد شد...

سلام نی نی های قشنگم اگر این بیرون بودید این روزا کلی کیف میکردید آخه این روزا همش داره برف میاد ایشالا سال دیگه همه باهم میریم برف بازی آخ جووووووووووون راستی نی نی های نازم امروز پسرعمو آراد مرد شد یعنی چی؟؟؟؟یعنی عمو مهدی پسرعمو رو برد ختنه اش کرد آقا آرادم که از وقتی اومده خونه همش داره گریه میکنه خبر نداره امشب قراره براش جشن بگیریم امشب قراره حسابی به شما دو گوگولی خوش بگذره راستش این روزا هوا خیلی سرده مواظب باشید سرما نخورید... (این روزا خیلی آروم میگذره ، ای کاش زود و به خوبی و سلامت بگذره و شما دو تا بیاید بغل مامانی و بابایی ایشالا ایشالا ایشالا) برای سلامتی همه نی نی ها صلوات... مامانی ...
15 دی 1392

12 هفته و 4 روز و 2 روز

سلام فسقلیای مامان مامان و بابا دوشنبه رفتن برای سونوگرافی که شما دوتا نازنین و ببینن ، واااااااااای نمیدونید چقد لحظات قشنگی بود خانم دکتر نذاشت بابایی هم بیاد تو اتاق برای همین مامان تنها رفت شما رو ببینه نمیدونید چقد ناز بودید هزار الله و اکبر یکیتون ماشالا خیلی شیطون بود و همش در حال تکون خوردن اون یکی مظلوم پشتش و کرده بود به مامان و خانم دکتر و ما همش التماس میکردیم که صورت خوشگلشو بهمون نشون بده که محبت کردی یه لحظه روی ماهت و نشون دادی فدات شم من خانم دکتر صدای قلب نازنین هردوتون رو برام گذاشت بابایی هم پشت در بود و داشت گوش میداد دکی گفت فعلا که هر دوتون از قراره معلوم دختر هستید تا ببینیم بزرگتر شدین درسته یانه ، م...
13 دی 1392

10 هفته و 5 روز...

سلام نفس های مامان مامانی امروز با بابایی و خاله سمیه رفت سونوگرافی که شما دو تا عزیز رو ببینه ، بعد کلی گم شدن و آدرس اشتباه رفتن بالاخره آزمایشگاه و پیدا کردیم... از صبح تا نزدیک 2 بعدازظهر تو نوبت بودیم... وقتی نوبت مامان شد و رفت تو اتاق دکتر گفت رو یه تخت دراز بکشم که روبه روش یه تلویزیون بود و من میتونستم شمادوتا فسقلی و اون تو ببینم... هردوتون و دیدم فعلا که باهم هیچ فرقی ندارید حتی اندازه هاتونم یکی بود خانوم دکتر گفت شماها هنوز خیلی کوچولو هستید و واسه آزمایش nt زوده ... مامانم کلی غصه خورد... گفت هفته دیگه یکشنبه 8 دی بریم دوباره نی نی های نازم توروخدا مامان و اذیت نکنید و قشنگ بزرگ بشید...تا هفته دیگه خانوم دکتر بگه ...
1 دی 1392

شب یلدا...

نی نی های نازم سلام... مامانی امروز خیلی خوشحاله آخه امشب ، شب یلداست ... شب یلدا یه شب قشنگه که همه خانواده دور هم جمع میشن انار ، آجیل ، شیرینی و یه عالمه خوراکی های خوشمزه دیگه میخورن حافظ میخونن کلی حرفای قشنگ میزنن و خلاصه همش خوش میگذرونن ... امشب من و بابایی قراره بریم خونه مامان بزرگ معصومه آخه امسال قراره همه فامیلای مامان اونجا دور هم جمع بشن بعدشم میایم خونه مامان بزرگ زینب اینجا به غیر خودمون کسی از فامیلای بابایی نمیان ... ایشالا سال دیگه شما دو تا نفس کنارمون هستید و کلی شیطونی میکنید ایشالااااااااا ، چند شب پیش که خونه مامان بزرگ معصومه بودم فیلم بچگی های خودم و دیدم نمیدونید مامانتون چقد ناز بوده مثل همین حالاش ...
30 آذر 1392